تبليغاتX
نوشتن با چشم های بسته

نوشتن با چشم های بسته

نیم آنچه به شما می گویم معنایی ندارد ، اما آنرا می گویم تا معنای نیم دیگرش کامل شود

ای خدا مردیم از خوشی !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت10:2توسط سينا | |

هیچ باوری نداشتن

 منتظر چیزی چیزی نبودن،

          امید نداشتن به آن که روزی اتفاق بیافتد ...



ديگه مي خوايد چه بلايي سرم بياد؟ كم نيست اين همه ؟‌

 

 


 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت18:27توسط سينا | |

همیشه عهد می کنم که دیگه با کسی گرم نشم و بهش عادت نکنم تا دوریش برام سخت نباشه ها!دیگه هیچکی رو دوست ندارم.
چرا یکی رو !
عزرائیل رو!
بیاد منو ببره و راحت بشم از این دنیایی که این همه بی وفایی و نامردی توشه.
همه چی رو میشه تحمل کرد الا بی وفایی رو. اونم بی وفایی کسی که حتی نمیشد بهش فکر کرد !
باشه ! مهم نیست !

 

عزرائیل کجایی منتظـــــــــــــــرتم من !

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت1:56توسط سينا | |

 

بله ، کاملا درسته ! و (مثل همیشه) حق با تو ه ! این خیانت نیست !
نمی خوام خیلی چیزها رو اینجا بنویسم اما خودت می دونی مدتها بازی کردن با تفکر ، احساسات و روحیات یکی و بعد به هیچ دلیلی بهم زدن همه چیز، جز صداقت  هیچ چیز نیست !!!
تو هیچ وقت نگفنی که دوست دارم ، پس الان خیلی راحت می تونی بگی که من اصلا تو رو دوست نداشتم ، اما می خوام ازت بپرسم که پس چرا من تو چشمات اشتیاق دیدم؟ اشتیاقی که از دوست داشتن مقدس تر بود ؟ به من بگو اون روز هایی که صبح زود میومدی کافی نت چی رو می خواستی ثابت کنی؟ با اون دفتر چی ؟ کارت پستال ها ؟ کادوها چی؟  این ها رو به من بگو ! جواب سوال هامو بده ! بده که یه دنیا سوال دارم ؛ هم از تو هم از خودم و هم از خدا !
می دونم تنها ایرادی که می تونستی به من بگیری این بوده که  تا حالا کسی رو دوست نداشتم ! و تنها گناهم این بود که تجربه نداشتم ! باشه چشم !

تو بهم گفتی که « سینا ! لیاقت تو بیشتر از منه ! من ارزش تو رو ندارم و ... »
و حالا هم به نظر خودت فداکاری کردی و ... به من لطف داری ! اما نه داداش ! نه !
بهترن راهی که برای تو وجود داشت این بود که خودت رو عوض می کردی ! ( که می تونستی ! اما افسوس که بچه گانه فکر می کنی و هنوز متوجه نشدی که  نخواستی عوض بشی ! )
اینها رو نگفتم که تو رو محکوم کنم ، نه ! اینها هه دردی از دردهای منه ! می دونم همیشه توی همه چیز من محکوم به شکست ام ! این قدر شکست خورده ام که دیگه برام عادت شده !

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت23:6توسط سينا | |

نه اصلا امشب شب خویی نیست . دلم میخواهد آگاهانه همه چیز و به هم بریزم .. داغون کنم ..

خداوندا چه مي شد اگر مانند پلك كه براي چشم آفريدي تا هروقت كه خواستم بتوانم نبينم ، براي ديگر حواس هم وسيله مشابهي خلق مي كردي تا اختيار نشنيدن و فکر نکردن و ... را هم داشته باشم
ای کاش می شد همه چیز رو نوشت !
ای کاش می شد از بی  وفایی نوشت ! از بی توجهی ، از خیانت ! خیانتی که هیچ وقت فکر نمی کردم سرم بیاد !

تو خودت خوب می دونی که من چی می خوام بگم ! می دونستی  که امروز پا شدی این شعر رو واسم فرستادی !

هرکسی لیاقت اشکاتو نداره ، اون کسی هم که لیاقت داره طاقت نداره !
باشه ! چشم ! یادم تو را فراموش !
اما ، بدون که هیچ وقت نمی بخشمت ! هیچ وقت !

برو !

 


 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت0:6توسط سينا | |