ياد آن روزهایی که هنوز این همه اتفاق ناخواسته ... تقويمم را سياه نکرده بود بخير! عاشفانه خواستم خواسته هايت را ! تمام آنچه که بر آمد و بر نيامد از دستم ... هرچند اگر تو ... ديگر تو نباشی ! هرچند فراموش شده باشی به حرف های نا محترمانه ! و فراموش کرده باشی همه چيز را به لمس انگشتانی موزون و نگاهی سرشار از برق خیانت . چنان که دورترينی از من ... تو که نزدیک ترينم بودی!!! ماندم که می خواستم بمانمت ... رفتی ... هرچند به خيالت مانده ای هنوز! من فراموش شدم در زير خروارها کلام ناپسند و رفتار ناشایست و تهمت ناروا ! من ... مُردم به احترام خوش بودنم آنها که دوستشان داشتم ! من ... افتادم به سنگ حسادتی که کسی به تکيه گاهم زد ... و به سستی پايه های کسی که به نام تکيه گاهم بود نه به معرفت ! چه اهميت دارد بودن و نبودنم برای کسی که ديگر نيست ! که ديگر نمی تواند باشد!!!
می روم که بمانی می روم که دروغ هايت رنگ حقيقت گيرد و نقش هايت به زندگی ات نزديک تر باشد !
میرم تا زندگی کنم
+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت18:23توسط سينا |
|
بودنت يه حس زيباست که نميشه ديگه تکرار ...
+نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت13:49توسط سينا |
|
About
وقتی که کسی را نمی یابیم که حرفهایمان را گوش کند، وقتی که هیچ کسی نیست که به درد دل ما توجهی داشته باشد ، آنگاه با «خود» گفتن و با «خود»حرف زدن راتجربه می کنیم چه بسا وبلاگ نویسی نیز محصول همین فرایند حرف زدن با «خود»باشد و چه فرایند مقدسی !!!