|
دلتنگی من تمام نمیشود همين که فکر کنم من و تو دو نفريم دلتنگتر میشوم برای تو...
دلم هيجان توام با ترس و وحشت می خواد .. شايد در راستای همون باشه که دوست داشتم از روی يه دره خیلی عمیق رد بشم که يه پل وسطش باشه که با هر قدم حس کنم که میخوام سقوط کنم ته دره .. يه چنين منظره ای مدام توی ذهنم ميچرخه ..
اين روزها روزای جالبیه ! با خودم دوست شده ام دوباره... صمیمی تر شدم... نمی دونم يهو پيش آمدها..شاید بخاطر مسافرت ناگهانیم بود ... نمی دونم... حالا من و خودم دوباره با هم مخفيانه دور از چشم همه فكر مي كنيم..مي خنديم....كلي هم به فكرهاي شیرین خودمون مي خنديم و لذت می بریم!..حيف كه شما نمی دونین چه خبرهايي تو کله ی منه یا اینکه ته دل من چی میگذره.... فقط من خبر دارم و خودم...همين جالب كرده همه چيز را... اين مخفيانه خنديدن...اين فكرهاي يواشكي...فكرهاي يواشكي.. خنده هاي يواشكي...تفكرات عميق فلسفي يواشكي!..خيلي محشر و لذت بخشه !
|
About
وقتی که کسی را نمی یابیم که حرفهایمان را گوش کند، وقتی که هیچ کسی نیست که به درد دل ما توجهی داشته باشد ، آنگاه با «خود» گفتن و با «خود»حرف زدن راتجربه می کنیم
Home
|