تبليغاتX
نوشتن با چشم های بسته

نوشتن با چشم های بسته

نیم آنچه به شما می گویم معنایی ندارد ، اما آنرا می گویم تا معنای نیم دیگرش کامل شود

دچار انزجارم !!‌يه چيزی تو اين مايه ها که وقتی کسی حرف ميزنه دلم ميخواد بکشمش يا چه ميدونم يه بلايی سرش بيارم که حسابی خالی بشم ...

متنفرم از درس ، دانشگاه ، شیوه ی زندگی ام ... همه چی ....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت18:18توسط سينا | |

 انگار دارم سقوط می کنم توی یک استخر خالی . لحظه به لحظه نزدیک می شم. با سرعتی غیر قابل مهار . می ترسم . من دارم سقوط می کنم . دستها و پاهام توی هوا بهم گره خوردن . من چشمامو می بندم . سعی می کنم حواسم پرت باشه و به چیزی فکر نکنم . اما نگرانی حتی بهم فرصت نمی ده که به چیزی فکر نکنم یا حتی تلاش ام و برای به تاخیر انداختن به نتیجه برسونم . احساس می کنم یک جور جاذبه ی معکوس داره روی من اثر می کنه . همه چیز داره تو وجود من به سمت بالا کشیده می شه . انگار تمام وجودم می خواد از دهنم بزنه بیرون . دارم خیال می کنم . خیال می کنم که دستها و پاهام دراز شدن و دارن با سرعت ، مسیری و طی می کنن که برام نامشخصه . من ترسیدم!!!باورم نمی شه . سعی می کنم به چیزی فکر نکنم . سعی می کنم حواسم پرت باشه . حالا که دارم سعی می کنم حواسم و بی اینکه به چیزی فکر بکنم از چیزی بردارم ، احساس می کنم سرم َدوران پیدا می کنه
برای آینده احساس خوبی ندارم . ترم دیگه ... تابستون ..... تنهایی و جدایی از صمیمی ترین دوستا ...
اینها همه ۱ ٪ قضیه اس . کاش همه چیو میشد گفت و نوشت .

+نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت15:6توسط سينا | |

تو انقدر بودی اندازه تمام اونهايی که بودند و نيستند که هیچ خالی حس نميکنم و تو انقدر هستی به جای تمام آدمهایی که شايد باید باشند ...

دیشب اولین شب نبودنت بود ...  چه رفتن بدی... محمدم ... موفق باشی ...

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت10:25توسط سينا | |