|
نگرانم!بی خیالم ! نمی دونم چه وضعی دارم! اصلا نمی فهمم چه موضعی در برابر زندگی دارم.شادم ! غمگینم ! تحمل می کنم ! می خوام باشم؟! نمی خوام؟! عجیبه که هیچ چیزی واسه خوشحال شدن ندارم!عجیبه که عجیب احساس پوچی می کنم! به آینده مثل یه حباب تو خالی نگاه می کنم .با اینکه همه مطمئنیم بالاخره می ترکه.باز هم محو زیبائیش میشیم و عجیبه که اون فقط تصویر ما رو منعکس می کنه! یعنی تمام این مدت ما محو خودمون بودیم!همین!زندگی همینه باور کن! خدای من! چی رو می خوای تو این دنیای لعنتی بهم ثابت کنی؟! عشق یا ضد عشق؟! می دونی دیگه چیزی برام نمونده. اما همین باقیمونده ی احساسم رو بهت تقدیم می کنم.مثل یه هدیه ازم قبول کن.چون با ارزش تر از احساسم که به پاکیش شک ندارم چیزی نیست که لایق تو باشه...اما منو ببر!به اونجا که تو هستی. جای خالیت رو اینجا خیلی احساس می کنم.بعضی وقتها فکر می کنم نکنه اصلا نباشی! خدایا منو تنها نذار! منو تصور کن!!! با یه پیرهن سفید با موهای پریشون و لبخندی به لب رو نقطه ی اوج یه صخره ی رو به دریا... منو ببر... آمادگی پرواز رو دارم!
ميشه امشب بر من وحي شي ؟ مممممـ نميشه ؟ آخه چرااااااااا؟
می خوام بدونم بعدنم چی می شه ؟ من کجام؟ کی ام؟ کاش بشه ....
اومدم واسه مادرم بنویسم ... اما بياوانگرد خیلی خیلی بهتر و با احساس تر نوشته بود ... مادر ، روزت مبارك ... (هر چند كه مي دونم هيچ موقع اين وبلاگ رو نمي خوني ...)
می خوام زبونم باز شه ، چرند بنويسم!هذيون بگم...دارم تلاش می کنم دوباره چرخ زندگيم رو راه بندازم.الان آرومم.اما آرامشم مثل آرامش سطح آبه.با يه نسيم کوچيک موج بر می داره و می شکنه.با يه نگاه ... يه حرف... يه حس ....
|
About
وقتی که کسی را نمی یابیم که حرفهایمان را گوش کند، وقتی که هیچ کسی نیست که به درد دل ما توجهی داشته باشد ، آنگاه با «خود» گفتن و با «خود»حرف زدن راتجربه می کنیم
Home
|