|
گاهی کلمات تو اوج سادگی از روی کميابی ارزش پيدا ميکنند و انقدر تاثير گذارند تا مدتهای توی ذهنت ميچرخد .. کلماتی که انقدر ناب هستند که شک نداری به ناخالصی ... اگر چه خيلی هم خوب نيستم ... اما همين ها خوب هست که هستند...
خیلی دور نبود که ... همین چند وقت پیش هم ، همینطور بود ... وقتی می خواستم به همه آدمهای بی ربط و با ربطم ، به همه فکرهای مالیخولیایی ام داد بزنم و بگویمشان که بروند و گورشان را گم کنند می رفتم زیر همین پتو ... همین پتو که انگار بزرگ بود و امن ... که می شد تویش مچاله شد و ماند در بی خبری تام ... آن وقت بود که خیال می کردم پشت پتو مانده اند ، همه دنیا ! آن وقت بود که می خندیدم به ریششان ، بلند ! و گم می شدم ... هی گم می شدم ...گم می شدم مدام حالا که دیگر زیر پتو جا نمی شوم ، پتو از سَرم ، سَر می رود ، سُر می خورد و می سُراندم به جایی که نمیدانم ...آن وقت است که می بینم همه دنیا ایستاده است و خیره نگاهم می کند و به ریشم می خندد ، بلند ! آن وقت است که حمله ام می کنند ، بی هوا ! آن وقت است که از همه آدمهای با ربط و بی ربطم می ترسم! آن وقت است که از زیادِ زیادی ام می ترسم، که دیگر زیر هیچ پتویی جا نمی شوم ...
|
About
وقتی که کسی را نمی یابیم که حرفهایمان را گوش کند، وقتی که هیچ کسی نیست که به درد دل ما توجهی داشته باشد ، آنگاه با «خود» گفتن و با «خود»حرف زدن راتجربه می کنیم
Home
|