تبليغاتX
نوشتن با چشم های بسته

نوشتن با چشم های بسته

نیم آنچه به شما می گویم معنایی ندارد ، اما آنرا می گویم تا معنای نیم دیگرش کامل شود

گاهی کلمات تو اوج سادگی  از روی کميابی ارزش پيدا ميکنند و انقدر تاثير گذارند تا مدتهای توی ذهنت ميچرخد .. کلماتی که انقدر ناب هستند که شک نداری به ناخالصی ... اگر چه خيلی هم خوب نيستم ... اما همين ها خوب هست که هستند...

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت8:42توسط سينا | |

خیلی دور نبود که ... همین چند وقت پیش هم ، همینطور بود ... وقتی می خواستم به همه آدمهای بی ربط و با ربطم ، به همه فکرهای مالیخولیایی ام داد بزنم و بگویمشان که بروند و گورشان را گم کنند می رفتم زیر همین پتو ... همین پتو که  انگار بزرگ بود و امن ... که می شد تویش مچاله شد و ماند در بی خبری تام ... آن وقت بود که خیال می کردم پشت پتو مانده اند ، همه دنیا ! آن وقت بود که می خندیدم به ریششان ، بلند ! و گم می شدم ... هی گم می شدم ...گم می شدم مدام حالا که دیگر زیر پتو جا نمی شوم ، پتو از سَرم ، سَر می رود ، سُر می خورد و می سُراندم به جایی که نمیدانم ...آن وقت است که می بینم همه دنیا ایستاده است و خیره نگاهم می کند و به ریشم می خندد ، بلند ! آن وقت است که حمله ام می کنند ، بی هوا ! آن وقت است که از همه آدمهای با ربط و بی ربطم می ترسم! آن وقت است که از زیادِ زیادی ام می ترسم، که دیگر زیر هیچ پتویی جا نمی شوم ...

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت14:59توسط سينا | |