|
نگاه می کنم در ابتدای بودن به لغزش انگشت هایت روی برهنگی پیکرم چشمانت که با پلک بر هم زدنی ناگاه نگاه از من فرو می بندند و عطش تند رسیدن ها پرواز اوج فرود آرامش و نفوذ می کنی به تمام فکرهایم حتی وقتی نیستی انگار روی پوست تنم لیز می خوری و سر می روی از تمام لحظاتم و عجیب است انگار که بودنم را در پیچ و تاب پیکرت گم گرده ام سراسر تو شده ام عطر تو هوای تو خود تو تو تو تو تو نه گم نه پیدا تو هستی بی گریز و این خوب است خیلی خوب آرام بگیر محبوب من و در سکوت همراه من باش دوستت می دارم
يه چیزی هست که کوچیک نیست ، کم هم نیست ... یه عالمه بزرگه ... خیلی به هم ریخته ام.خیلی. نمی دونم این از اون به همریختناییه که قراره درست و محکم ساخته شه یا اینکه بهم بریزه و همه چیز و خراب کنه و ویران شه .
|
About
وقتی که کسی را نمی یابیم که حرفهایمان را گوش کند، وقتی که هیچ کسی نیست که به درد دل ما توجهی داشته باشد ، آنگاه با «خود» گفتن و با «خود»حرف زدن راتجربه می کنیم
Home
|