تبليغاتX
نوشتن با چشم های بسته

نوشتن با چشم های بسته

نیم آنچه به شما می گویم معنایی ندارد ، اما آنرا می گویم تا معنای نیم دیگرش کامل شود

 

 

 

نگاه می کنم

در ابتدای بودن

به لغزش انگشت هایت روی برهنگی پیکرم

چشمانت که با پلک بر هم زدنی

ناگاه

نگاه از من فرو می بندند

و عطش تند رسیدن ها

پرواز

اوج

فرود

آرامش

و

نفوذ می کنی

به

 تمام فکرهایم

حتی وقتی نیستی

انگار

روی پوست تنم لیز می خوری

و سر می روی از تمام لحظاتم

و عجیب است

انگار

که 

 بودنم را

در پیچ و تاب پیکرت گم گرده ام

سراسر تو شده ام

عطر تو

هوای تو

خود تو

تو

تو

تو

تو

نه

گم

نه

پیدا

تو

هستی

بی گریز

و این خوب است

خیلی خوب

آرام بگیر محبوب من

و در سکوت

همراه من باش

دوستت می دارم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت1:19توسط سينا | |

 

 

 

 

 

 

يه چیزی هست که کوچیک نیست ، کم هم نیست ... یه عالمه بزرگه ...
 و من ازش میترسم ... خیلی هم میترسم ...
مدتها بود که هی بزرگ میشد و بزرگ میشد و ...
 ،
انقدر که دوست دارم کات بشه همه چیز ...
اما وقتی ترکید... تو کما رفتم ، باور کردنی نیست اما حالا که  نیست همه چیز داره  خوب میشه ولی باز من منتظر یه فرصتی میشم که بالا بیارم ... میترسیدم  از اینکه دیگه همرام نباشه هم میترسم  که همرام باشه...و حالا ...

خیلی به هم ریخته ام.خیلی. نمی دونم این از اون به همریختناییه که قراره درست و محکم ساخته شه یا اینکه بهم بریزه و همه چیز و خراب کنه و ویران شه .

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت4:12توسط سينا | |