نیم آنچه به شما می گویم معنایی ندارد ، اما آنرا می گویم تا معنای نیم دیگرش کامل شود
يه چیزی هست که کوچیک نیست ، کم هم نیست ... یه عالمه بزرگه ... و من ازش میترسم ... خیلی هم میترسم ... مدتها بود که هی بزرگ میشد و بزرگ میشد و ... ، انقدر که دوست دارم کات بشه همه چیز ... اما وقتی ترکید... تو کما رفتم ، باور کردنی نیست اما حالا که نیست همه چیز داره خوب میشه ولی باز من منتظر یه فرصتی میشم که بالا بیارم ... میترسیدم از اینکه دیگه همرام نباشه هم میترسم که همرام باشه...و حالا ...
خیلی به هم ریخته ام.خیلی. نمی دونم این از اون به همریختناییه که قراره درست و محکم ساخته شه یا اینکه بهم بریزه و همه چیز و خراب کنه و ویران شه .
+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت4:12توسط سينا |
|
About
وقتی که کسی را نمی یابیم که حرفهایمان را گوش کند، وقتی که هیچ کسی نیست که به درد دل ما توجهی داشته باشد ، آنگاه با «خود» گفتن و با «خود»حرف زدن راتجربه می کنیم چه بسا وبلاگ نویسی نیز محصول همین فرایند حرف زدن با «خود»باشد و چه فرایند مقدسی !!!